شماره‌ی سوم/صفحه پنج

01:54 1405/3/25 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...


ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت سوم:


گلهای کاغذی حیاط را پوشانده‌اند و بابا دغدغه‌ی جارو کردنشان را دارد. مامان چای بهارنارنج دم کرده و با چند شیرینی خرمایی که "خاله شفیعه" برایمان سوغاتی آورده روی بهارخواب می‌چیند.
_دلت میاد جاروشون کنی؟ حیاط رو زیبا کردن. بذار همینطوری بمونن.
مامان راست می‌گفت. حیاط مانند دشت ارغوان رنگی و زیبا شده و با نسیم عصرگاهی گلبرگها اینور و آنور می‌شوند و چون موج روی هم میغلتند. اما بابا جارو را برداشت و مشغول شد. گفت اگر بماند تا فردا خانه را بید و موریانه برمی‌دارد.
من چایم را برداشتم و آرام آرام نوشیدم. مامان شیرینی را جلویم جای داد که تلخ نخورم. بابا هم پشت بندش گفت:
_ چرا تلخ بابا؟ با شیرینی بخور. مامانت برای تو کنار گذاشته و گرنه دیشب من تمومش رو خورده بودم. نرم و پر ملات ...
ادامه‌ی صحبت‌های بابا را نشنیدم. پیام‌های سرشار از عشق و مهر فرداد حواسم را جمع خودشان کردند اما دومی را کامل نخوانده حس دلزدگی عجیبی سر تا پایم را گرفت و گوشی را به کناری پرت کردم. می‌خواهد یکدیگر را ببينيم. همین دیروز خانه‌اش بودم. حس میکنم هنوز بوی تند ادکن و عرقش روی تنم مانده. باز ذهنم به حرف میوفتد:
_وای خدایا من چی کار کردم؟ اگه مامان بفهمه، وای بابا! لعنت به من. لعنت به فرداد. کاش هرگز ندیده بودمش. کاش بمیره. کاش...
یهو مامان گفت:
_ نظرت در مورد "امیران" چیه؟
و میان بهت من ادامه داد:
_ از بچگی همدیگه رو دوست داشتین. خاله‌ت هم برای همین اومده بود. خواستگاری کرد. جواب منو پدرت مثبته. تا نظر تو چی باشه.
و همچنان بی‌توجه به تعریف و تمجید پرداخت:
_ ماشالله چه قد و قراره ای! استخدام هم شده. درسش هم تموم شده. طبقه بالا رو هم خودش مهندسی کرده و ساخته حالا هم آماده ست. فقط مونده تو بری و خانومش بشی. نظرت چیه مهرو؟
خوب شد اینبار بابا وسط پرید و با مامان مشغول صحبت شد و گرنه من همانجا و همانطور مبهوت مجسمه‌ای ابدی می‌شدم. در ذهنم فقط صدای خودم پیچیده بود که میگفت:
_من دیروز چی‌کار کردم؟ فرداد دیروز با من چه کرد؟ امیران چرا زودتر به دادم نرسید؟ فقط یک روز زودتر می‌تونست ناجی من باشه اما حالا! دیروز حقیقت داره؟ دیروز وهم نبود؟ کاش حداقل لذت برده بودم، کاش دوستش داشتم، کاش از کنار اون بودن راضی بودم! اون با من چی‌کار کرد؟ فرداد منو ... وای خدای من!
از جایم برخاستم و به بهانه‌ی بستن پنجره‌ی اتاقم به داخل خانه پناه بردم. از شدت انزجار نمی‌توانستم خودم را تحمل کنم و چندبار از ذهنم گذشت کاش مرده بودم.
بابا به اتاقم آمد و کنار تختم نشست.‌ میخواست بگوید اگر امیران را نمی‌خواهم بدون رودروایسی بگویم.
_ امیران رو نمی‌خوام بابا چون میخوام زندگی کنم. میخوام کمی خودم باشم. تازه جوون شده‌ام. دلم استقلال می‌خواد. بال زدن برای خودم. دلم می‌خواد کار کنم. درس بخونم. تفریح کنم. جوونی کنم‌. زندگی کنم. دوستم گلرخ هفت سال از من بزرگتره. میدونی چقدر تجربه داره؟ چقدر زندگی کرده؟ اونوقت من چی؟ هیچ.
این حرفها را از فرداد یاد گرفتم. وقتی خواست خامم کند و گفت زندگی کردن را یاد بگیر. من هم خام نشدم بلکه دوست داشتم تجربه کنم.
بابا همانطور خشک و خیره در جوابم گفت:
_ اون زندگی کردن که تو می‌گوی برازنده و اندازه‌ی گلرخه نه تو. ما نمی‌خوایم تو به دردسر بیوفتی یا کژی و ناخوشی تجربه کنی.
_ اگر می‌خواید همواره شاد باشم رهام کنین. من تا زمین نخوردم راه رفتن نگرفتم.
_ خوبه!
_ جدی میگم بابا. میخوام بال بزنم. میخوام پرواز کنم.
_ جدی میگی؟
_ براتون عجیبه؟
_ فکر می‌کردم ما برات کافی باشیم.
_ میخواید هرباره من بشکنم و از حدودم پایین بیایم تا کافی باشین؟
_ این چه حرفیه؟ توهین می‌کنی؟
_ نه بابا. معذرت میخوام که اینطوری برداشت کردین. من فقط می‌خوام زندگی خودمو داشته‌ باشم.
_ بعد از ما شاکی نمیشی؟ اگر واقعاً بر این مسیر اصرار داری من تسلیم می‌شم اما اینو بدون تر و خشکش باید برای خودت باشه و چیزی که ما از تو می‌خوایم همون دختر باکمالات خودمونه.
_ قول می‌دم.
_ پس به مامانت بگم جوابت منفیه؟ امیران حیفه. می‌توانه روزهاتو خیلی خوش کنه.
با سر علامت دادم که جوابم منفی ست و دیگر توان صحبت ندارم. بابا هم فهمید و رفت و در اتاقم را بست.
آن شب تا صبح گریستم. امیران آرزویم بود. خیلی دوستش داشتم. گلرخ اگر جای من بود برایش مرده بود. از کودکی آرزوی امیران را داشتم و حالا که برآورده‌ شده بود من نمی‌توانستم. چطور باید به او می‌گفتم دیگر  آن دختر خاله‌ی سابقش نیستم. چطور باید می‌گفتم دیگر دختر نیستم‌. بلکه موجودی بغایت احمقم که نفهمیدم در عرض چند ساعت چطور زندگیم به هم ریخت و سیاه شد. پس بهتر است جواب منفی بدهم و در تنهایی و فرصت مناسب راه حلی برای ادامه‌ام بجویم.
صدای مامان و بابا را می‌شنوم. مشخص بود مامان پشت در ایستاده و منتظر است بابا بیرون بیاید و جوابم را بداند:
_ چی؟ وای! نپرسیدی چرا؟
_ بذار راحت باشه
_ برو همين حالا بپرس چرا
_ فردا میپرسم. به هممون نریز. بریم حیاط.
رفتند و من در تنهایی بغض کردم اما اشکم نیامد. مثل شیرینی نرم و لطیف بیرون مانده سفت و سنگی شدم و از این حالم بدم نمی‌آید. حالا که تنها هستم با خودم می‌اندیشم چرا نروم خوابگاه و پیش همکلاسیهایم نمانم؟ چرا با گلرخ صمیمیتر نشوم؟ چرا استخر مجانی دانشکده نروم؟ چرای غذای سلف نخورم؟ مگر چه عیبی داشت که تا حالا چنین نکردم؟
به گلرخ پیغام دادم. جوابم را نداد. سعی کردم زود بخوابم و از فردا برنامه‌ی جدیدم را برای زندگی شروع کنم. زندگی جدیدی که من آن را به جبر پذیرفتم اما می‌خواهم لذت‌بخش تجربه‌اش کنم هر چند هر چه پیش رفتم فهمیدم او من را نمی‌خواهد. من‌ را از خود نمی‌داند و با من همراه نیست. مثل این است که من را می‌خواهد تا همگنانش را برایش بیابم و بروم پی کار خودم.
🦢 هلی آ
 

جستجو
درباره

نهاد بین‌المللی سکارنای من در سال ۲۰۲۰ با رویکردی متفاوت و کارآمدتر از گذشته به جهان، توسط دکتر اسماء دگلی(هلی آ/آی هو/هیاهو) بنیان شده است. اسماء دگلی سردبیر کنونی "ماهنامه تنور" نیز بوده و تنور تیم متشکل از سیزده عضو فعال و زبده‌ بین‌المللی ست.

دفتر مرکزی《نهاد بین‌المللی سکارنای من》،《ماهنامه تنور》و سایر فعالیت‌های علمی_پژوهشی_فرهنگی_هنری_حقوقی_مدنی_سیاسی_محیط‌زیستی_عقیدتی_نیکوکاری وابسته‌ به نهاد بین‌المللی سکارنای من، در ایران_گیلان_رشت واقع است.

تنور زندگیتان همواره گرم و روشن.

هیچ نمی‌ماند جز مهر🌱

☎️ ۰۱۳۳۲۱۱۶۷۸۰ ، ۰۹۳۳۶۳۳۰۰۲۵

📧 https://t.me/Looklookiii

📮 ایران، گیلان، رشت، بلوار گلسار، خیابان ۱۰۴ ****

📩 Dr.asmadagali@gmail.com 

نویسندگان